۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

کودکی

احساس می کنم بزرگتر شده ام.ه

با تمام ِ بهانه گیری های بچگانه

دلتنگی برای هرگز نداشته ها

گریستن های ِ به دید ِ دیگران بی دلیل

پای بر زمین کوفتن وُ پری پری گفتن

سؤال کردن،اعتماد کردن،ه

مهر ورزیدن هایم

باز

احساس می کنم بزرگتر شده ام.ه

تازه

از دیروز ِ این زاده ی ذهن

چند تار ِ سپید بر شقیقه ام شیدایی می کنند.ه

..........................

شکست هایند که مرا

به بزرگتر شدن دعوت کرده اند

زخم هایند

که آموزگار ِ آدمیزادند

ضربه هایند که کمر را کوه کرده اند

آتش هایند

که مرا اندکی بیش از پار، پخته اند

پری!ه

هنوز هم کودکانه دامانت را می گیرم

هنوز هم برای ِ داشتن ِ آن بی دلیل ِ دیگران

بلند بلند می گریم

هنوز هم

کودکانه برای نگفتن ِ آن سِـرّ ِ سَر به مُهر

دو دستم را بر دهانم می گذارم

اما پری!ه

این کودک موهایش دارد سپید می شود

این کودک دارد چین بر پیشانیش می بیند

این کودک ترسیده است پری!ه

مرا از چهار نعل زمان دور کن

می خواهم کودک بمانم پری!ه

خواهش می کنم.ه

پرا

۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

خاطره های شیرین/گاهی شیرین نیستند

چه راحت تند باد دلت

مرا در آغوش می گیرد.

امشب آسمان ِ همه ستاره های صبح ندیده

بارانی است

حتا این باران ِ گرم بهاری

هوای سردی دارد.

هوای سردی دارد!

و من زیر همان درخت زیتون

تمرین تکرار ِ خاطره ها می کنم

بیاد می آروم.

بیاد می آورم که تلفظ طراوت را

از یاد برده ام

بیاد می آورم

که آغوش ِ سراسر عشق پری را

از یاد برده ام

به یاد می آورم

اینک زمان گفتن ِ آن راز ِ سر به مُهر

و تمامی ِ دردهایی است

که دیری است دلم را دریده اند،

است.

و به یاد می آورم

که گفتن را از یاد برده ام

و تعلیم ِ تبسم را،

دل را، درد را

می یابم

اما دالانی برای سرود غم انگیز این

دل دریده پیدا نیست...!

وقتی الفبا از زبانم چندشَش می شود

معلوم است

این مسافر هر روزه ی ساحل ِ کارون

حرفی برای تعبیر رویای ِ تنهاییش نمی یابد.

پرا

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

پری

پری تو دیوانه ای

که به احزان دلم می گریی

مگر یادت رفته

که وقتی با تو بودم

می شدم متکلم وحده؟

تو گوش می دادی

چشمان توخالیت را به قلبم می دوختی

و قلبت که در اعماق زمان گم شده بود

دستانم را می فشرد.

وقتی با تو سخن می گفتم

خوشحالم می کرد نبودنت

زیرا ناشناخته بودی

برای پاسبان چوب به دست محله

و من با تو

تنها قدم می زدم در کوچه های....!

پری!کاش بوته ی عشقم را نشانت میدادم

پری کاش تورا پروازی بودم

یا حداقل در آغوشت می کشیدم

و تو باز هم می گریی

پری تو دیوانه ای که به سادگیم می گریی

نترس!

فردا هم می آید

امید تازه،روح تازه،دلبستگی تازه،دل کندن تازه

و باز هم من به انتظار سلامی،

ایندفعه نه با چشمان گرگ

که با شاخکی مانند شب پره

.....هیس!!!

می دانم.می مانم

می دانم دیگر خبری از

گـُل وُ آسمان ِ آبی وُ نسیم نمی آید

می دانم که شبهاست

ماه با ستاره ها قهر است

اما بیا پری

بیا تا حداقل او را نشانت بدهم

نه تو را می شناسد نه مرا

بیا!

آنجاست،همانجا

بالای سر قبر کهنه ای گیس می کشد

هاااااااااااااااااه!

پری تو دیوانه ای

چرا دیگر نمی گریی؟

لااقل بخند،

با هم بخندیم

به تب و زندگی و خط فاصله.