۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

دوراهی


گاهی
بین ِ نوشتن ِ نامه وُ شعر
آنچنان در می مانم
که قلبم یاد ِ درد ِ "همیشه همراه"  َش می افتد.
سردرگمم
نه کسی را دارم که نامه را باز کرده، بخواند
نه کسی که شعرم رابوسیده، به آغوش کـِـشد!
تنهایی غم انگیزترین اتفاق ِ جهان است
و طوفان ِ نوح سرآغاز ِ همه ی قهرهای دنیا؛
خدایا! تو مسئولی!
پرا
19/مرداد/90
اهواز

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

از یک نوشته ی بلند...همین دیشب


این همه سوال در دستخط هایم
نشانه ی نبودن ِ توست.
در آغاز کلمه بود
و کلمه تو بودی
و تو نبودی!
چرا همیشه ثلث ِ آخر ِ زمان را
غیاب ِ تو می سازد؟

پرا

15مرداد 1390 خورشیدی-اهواز

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

بیخیاله حرفایی که تو دلم جا مونده


مرا در آغوش می گیرد.
امشب
 آسمان ِ همه ستاره های صبح ندیده
بارانی است
حتا این باران ِ گرم بهاری
هوای سردی دارد.
هوای سردی دارد!
و من  زیر همان درخت زیتون
تمرین تکرار ِ خاطره ها می کنم
به یاد می آروم.
به یاد می آورم
که تلفظ طراوت را
از یاد برده ام
به یاد می آورم
که آغوش ِ سراسر عشق پری را

به یاد می آورم
اینک زمان گفتن ِ آن راز ِ سر به مُهر
و تمامی ِ دردهایی است
که دیری است دلم را دریده اند.
و به یاد می آورم
که گفتن را از یاد برده ام
و تعلیم ِ تبسم را.
دل را، درد را
می یابم
اما دالانی برای سرود غم انگیزِ
این دل دریده پیدا نیست...!
وقتی الفبا از زبانم چندشَش می شود
معلوم است
این مسافر ِهر روزه ی ساحل ِ کارون
حرفی برای تعبیر رویای ِ تنهاییش نمی یابد.
پرا

۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

در کنج انجماد هم راهی برای شادی نرگس ها سوسو می زند البته


انتظار ادامه ی
آخرین لحظه ی آفرینش من بود تا اکنون!
می گویند به بیرون از
دنیای واژگان ِ شعر گونه ام می افتم اگر
بگویم چند وقت است
که انتظارت را می کشم
و یا بگویم چند ساعت است
که چتری بر چشمانم باز نمی شود
تا چشمانم بسته شوند
مهم نیست؛
در قیاس ِ عشق با شعر
حس با شعر،
شعر هیچ اهمیتی ندارد!
در قیاس ِ شعر با اجتماع ِ ذهن
شعر با دنیای انسان ها
نه انسان ها مهم اند
نه اجتماع ِ ذهن ِ زائد اندیششان.
من سید پوریا هستم
با همان ناهمگونی ِ ظاهری ِ نامم
من خودم هستم
و تو شعری!
تو شبیه ترین شبح
به تلفظ ناتمام ِ نام ِ پری هستی،
تو پری هستی!
پر می زنی
می روی ،
می نشینم
انتظار می کشم،
هر روز رد ِ پاهایت را
گردگیری می کنم
هرگز فراموش نخواهم کرد
کِی
کجا
چگونه
رفتی وُ بر هر قدمت چیزی، نشانه ای انداختی
وحشت داشتم
هیچ کلاغی قصد ِ دزدیدن ِ نشانه ها نکرده بود.
حالا من بودم
نشانه ای به شکل یک واژه بر هر رد ِ پا
و شبح ِ تو در مه ِ غلیظ ِ نیامدن.
تو نمی آمدی
پس باید نشانه ها را
در می یافتم؛
اولین نشانه ،حرف ِ اول ِ
الفبای ِ سرنوشت ِ آبان ِ شصت وُ هفت بود:
"ف"
فقط چاهار قدم ِ دیگر مانده بود
تا بخوانم آبان ِ شصت وُ هفت
بر مادرم
بر بیمارستان ِ جرجانی
بر اهواز چه گذشت:
"ف ا ص ل ه "
درست است پری!
همیشه میان ِ مادرم با آرامش
میان ِ بیمارستان ِ جرجانی با نام حقیقی اش
میان ِ من با تو
همین واژه، همین نشانه
خشت بر خشت
دیوار بر دیوار نهاده است.
تنها یک راه مانده:
فراموش می کنم!
تکرار تمام ِ حروف ِ نشانه ات را
فراموش می کنم،
هر روز ردپاهایت را گردگیری خواهم کرد
و منتظر می مانم.
انتظار ادامه ی آخرین لحظه ی آفرینش من است.
پرا

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

جوجه اردک زشت


همیشه گفته ام که ابتذال ِ بعضی جمله ها آدم را مجبور می کند که آن ها را به دریای شعر راه ندهد، باری، همیشه نوشتن شعر آسان تر از نوشتن لاینقطع کلمات کنار یکدیگر است؛ این نکته را هم اضافه کنم که دیدن ِ یک برگه کاهی ِ مهربان که جای̊ جای ِ آن بی رحمانه با یک خودکار سیاه شده است بسیار غم انگیز است، توی شعر لااقل می دانی که نصف ِ برگه ی مهربان ِ کاهی را بی خط گذارده ای، مثل این می ماند که برگه دارد کلماتی که رویش نقش بسته اند را می خواند.
همیشه یک سوال از کودکی حس کنجکاوی مرا به حس ِ جنون مبدل می کرد و آن این بود:
چرا من می توانم پرش ِ رگبرگ ِ گل محمدی که از بی توجهی پروانه تند تند می زند را ببینم اما این آدم ها نه!؟ این آدم ها دل که میشکنند هیچ، نه صدایش را می شنوند نه اصلاً می فهمند که دلی در این درد̊ سرای زمین دردش شده است.
براستی که قوم ِ عجیبی هستند!!! نه برایشان رگبرگ های گل های محمدی مهم است، نه چشم های سیاه ِ خیس ِ پسر بچه هایی که آفتاب صورتشان را به جرم ِ بازی در خیابان سوزانده است.
واقعاً که آدم ها قوم ِ عجیبی هستند، خودشان همه را آزار می دهند وُ بعد اگر کسی یاوه ای بر حسب اشتباه بهشان گفت چنان به درگاه ِ خداوند گلایه وُ شکایت وُ ناله وُ زاری می برند که فرشته ها وا می مانند که این ها دیگر از شیطان بدترند!!!
بارها سعی کردم مثل بچه ی آدم بنشینم و زندگیم را بکنم اما... اما مگر آن جوجه ی قو توانست اردک بماند که من بتوانم آدم؟ آری حکایت من مانند همان حکایت ِ لعنتی ِ جوجه اردک ِ زشت است که شب ها جای آنکه شنیدنش مرا بخواباند، اشک از چشمانم سرازیر می کرد.
سخت است!
بخدا قسم اگر روزی به سرزمینی دیگر-مثلاً سرزمین من- بیایید و ببینید هیچ کس مانند شما نیست دلتان حتا از من هم بیشتر می گیرد! باری در سرزمین من کسی بی دلیل دل ِ کسی را نمی شکند حتا اگر آنکه قرار است دلش راحت شکسته شود،یک روباه باشد که مرغ ها را شکار می کند و البته از زندگی روزمره هم خسته شده.
پرا
6/4/90
18:00

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

شب ِ آرزوها


چشم، خیس
من
بسیار گریسته ام،
امشب لیلة الرغائب ِ
بی خانمان های جهان است
و من
فهرست ِ نام های کسانم را
رو خوانی کرده ام؛
کاری که هر شب می کنم،
هر شب ِ شبهای زندگیم
لیلة الرغائب ِ روزهای کسانم است.
سلامت باد!
دل آرام باد!
شاد باد!


شاد باشید کسانم!
من هرشب ِ شب های زندگیم
برای شادی شما
اشک ریخته
التماس کرده
دعا خوانده ام.
عاشق باشید!
عاشق بمانید!
که من بجای قلب های همه ی شما
تندی ها دیده
سختی ها کشیده
شکست ها خورده ام.


بهای ِ تمام ِ خندیدن های دنیا را
با خرد شدن هایم داده ام،
خدایا!
من سر ِ قرارمان ایستاده ام
تو زیرش نزنی!

می افتم

می میرم

می میرم!
پرا
23:30
17/3/1390

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

وبلاگ ِ موازی


قراره نوشته های جدیدم رو -که دارم سعی می کنم فضاش با نوشته های قبلیم متفاوت باشه- اینجا بذارم
 

و البته اینجا هم مثل ِ قبلن به روز رسانی خواهد شد


http://s-pourya-salehi.mihanblog.com