۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

اينجا كجاست؟

شايد امشب

آنقدر دل شكسته باشم

كه تمام ِ فحش هاي دنيا را به دنيا بدهم.

پري لطفاً باز هم نگو:

تو مال ِ اين دنيايي!

نيستم

بخدا من هيچ كجاي اينجا را بلد نيستم

هيچ كس در اينجا آشنا نيست

هيچ كس زبان مرا نمي فهمد.

از آسمان حرف مي زنم، مي گويند فحش

از فحش حرف مي زنند، مي گويند آسمان!

اين كوچه كدام كوچه از كوي گم شدن است؟

من كه گفته بودم خانه ي من

نرسيده به ميدان اصلي ِ

طلايي ترين شهر

در مسير ِ اصوات سپيد است

اينجا كجا بود مرا آوردي؟

حالا باز زبانم بند آمد

مي خواستم از پري وُ ديو سخن بگويم

از راست وُ دروغ

از راست ِ دروغ

از دوست داشتن وُ

كشتن ِ احساس در دل ِ پرستوها

از زبان

از قلب

از نفهميدن ِ هرچه كه من هستم، هرچه كه من باشم

-لعنت بر اين لكنت ِ بي محل-.

من فقط به اين ها مي انديشم

حالا تو هي بگو:

به جاي اين اراجيف

سپيدنامه اي براي محمد بنويس.

گوش كن پري!

تا نبري مرا تا آنجا

تا نگويي من از كجا آمده ام

براي هيچ كبوتري

سرود ِ آزادگي كبك ها را نمي گويم

ميل با خودت است!

پرا

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

نیست

تو نبودی!

امروز

سه قناری

برایم غزل می خواندند

تمام ِ تلاش ِ قافیه های سرکششان

"بیا"ی بلندی برای راضی کردن ِ من بود.

من بغض کردم،

ناخن خوردم،

آه کشیدم وُ

زیر لب پری پری گفتم.

من که از هر آفتاب وُ آیینه

این روزها دور،

من که با هر بوی خاک نم خورده ای

این روزها غریب،

من که از هجوم ِ هر خرما پزانی

این روزها بی خبر؛

شما را بخدا اگر

هاله ای از عشق

هوا را پُر کرده بود،

اگر لباس ِ نوری

طفل تنهایی را پوشانده بود،

اگر کیسه ای نان

از آنجا که شمایید

تا این پایین ها پرواز می کرد

فریاد بزنید:

پری!

ذکر ِ رمز ِ تو

از زبان ِ سید پوریا نمی افتد!

پرا

ثانیه


ثانیه ، ای ثانیه ی زبان نفهم!

ببین با ما چه کرده ای

که گاه دعایت می کنیم

دمت بی بازدم مباد

و گاه دعا می کنیم بمیری!

بمیری ای ثانیه

قدری عجله کن!

پرا

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

مرد كه گريه نمي كند


من تمام ِ لحظات ِ نبودن ِ پري را
به شدت مي گريم
زماني كه دو نقطه بر برگه ي كاهي ات
را دوست داشته باشي
به هركدام كه مي رسي
غم ِ "دوري" دمارت را در مي آورد
گريه امانت نمي دهد.
من مرد نيستم
مرد كه گريه نمي كند
پرا

۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

تنگ


لباس مي خواهد تنگ بشود
كفش مي خواهد تنگ بشود
تــُنگ مي خواهد تنگ بشود
عرصه مي خواهد تنگ بشود
هرچه مي خواهد تنگ بشود،بشود
اما
تو ديگر چه دردت است دل درمانده ي من؟
پرا

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

قانون ِ سوم نيوتون

پري!

از اين همه حكايت ِ

"يويو" گونه با چيني هاي بند زده

فهميده ام

قانون سوم نيوتون دروغ است

و اگر هم نيست

تنها سراب ِ خاطره اي شيرين

از يك شيزوفرني ِ

خوشحال كننده است

پرا

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

فقط خسته ام!

   

می گویم فقط خسته ام

و تو خوب می دانی

که به دریای خستگی

ده ها رود،

ده ها جویبار ِ جراحت می ریزد

می گویم چیزی نیست

و تو خوب می دانی

که هیچ پرنده ای

به نوازش ِ آسمان نیامده است

و تو می دانی که اگر چیزی بود كه

 برای شادمانی ِ شب بوها

 شراب می انداختم.

پری!

 چقدر این برزخ ِپاییزِ پایدار

به پروازم نزدیک است

نه می میرد، نه می رود.

وای !

اگر تجسم طلوع طلایی گریه کند

دیگر باید حسابِ تبسم را

از آینه جدا کنیم

دیگر باید شوق ِ به آغوش کشیدن ِ رهایی را

خروش ِ خاموش ِ کارون معنی کنیم.

من می گویم فقط خسته ام

و تو خوب می دانی

خیال خوابِ مردن را از ورق ها

می گذرانم

و تو می دانی که اگرچه

به تولدِ این پایان لبخند می زنم اما

از نشستن ِ شبنم ها

 بر چشمان کسانی که حتا گاهی به خشم

در چشمانم نِگریسته اند

چشمانی که

برای دوری ِ نرگس ها نـََگریسته اند

می ترسم

و تو می دانی که از پشیمانیت می ترسم

پری!

به روایت رویاهایم اخم مکن

ناله نمی کنم!

فقط، تو که هرروز برای نرگس ها

بوسه،باران می کنی

کاش مرا نیز به دندان می گرفتی

پرا