ثانیه ، ای ثانیه ی زبان نفهم!
ببین با ما چه کرده ای
که گاه دعایت می کنیم
دمت بی بازدم مباد
و گاه دعا می کنیم بمیری!
بمیری ای ثانیه
قدری عجله کن!
پرا
پري!
از اين همه حكايت ِ
"يويو" گونه با چيني هاي بند زده
فهميده ام
قانون سوم نيوتون دروغ است
و اگر هم نيست
تنها سراب ِ خاطره اي شيرين
از يك شيزوفرني ِ
خوشحال كننده است
پرا
می گویم فقط خسته ام
و تو خوب می دانی
که به دریای خستگی
ده ها رود،
ده ها جویبار ِ جراحت می ریزد
می گویم چیزی نیست
و تو خوب می دانی
که هیچ پرنده ای
به نوازش ِ آسمان نیامده است
و تو می دانی که اگر چیزی بود كه
برای شادمانی ِ شب بوها
شراب می انداختم.
پری!
چقدر این برزخ ِپاییزِ پایدار
به پروازم نزدیک است
نه می میرد، نه می رود.
وای !
اگر تجسم طلوع طلایی گریه کند
دیگر باید حسابِ تبسم را
از آینه جدا کنیم
دیگر باید شوق ِ به آغوش کشیدن ِ رهایی را
خروش ِ خاموش ِ کارون معنی کنیم.
من می گویم فقط خسته ام
و تو خوب می دانی
خیال خوابِ مردن را از ورق ها
می گذرانم
و تو می دانی که اگرچه
به تولدِ این پایان لبخند می زنم اما
از نشستن ِ شبنم ها
بر چشمان کسانی که حتا گاهی به خشم
در چشمانم نِگریسته اند
چشمانی که
برای دوری ِ نرگس ها نـََگریسته اند
می ترسم
و تو می دانی که از پشیمانیت می ترسم
پری!
به روایت رویاهایم اخم مکن
ناله نمی کنم!
فقط، تو که هرروز برای نرگس ها
بوسه،باران می کنی
کاش مرا نیز به دندان می گرفتی
پرا
احساس می کنم بزرگتر شده ام.ه
با تمام ِ بهانه گیری های بچگانه
دلتنگی برای هرگز نداشته ها
گریستن های ِ به دید ِ دیگران بی دلیل
پای بر زمین کوفتن وُ پری پری گفتن
سؤال کردن،اعتماد کردن،ه
مهر ورزیدن هایم
باز
احساس می کنم بزرگتر شده ام.ه
تازه
از دیروز ِ این زاده ی ذهن
چند تار ِ سپید بر شقیقه ام شیدایی می کنند.ه
..........................
شکست هایند که مرا
به بزرگتر شدن دعوت کرده اند
زخم هایند
که آموزگار ِ آدمیزادند
ضربه هایند که کمر را کوه کرده اند
آتش هایند
که مرا اندکی بیش از پار، پخته اند
پری!ه
هنوز هم کودکانه دامانت را می گیرم
هنوز هم برای ِ داشتن ِ آن بی دلیل ِ دیگران
بلند بلند می گریم
هنوز هم
کودکانه برای نگفتن ِ آن سِـرّ ِ سَر به مُهر
دو دستم را بر دهانم می گذارم
اما پری!ه
این کودک موهایش دارد سپید می شود
این کودک دارد چین بر پیشانیش می بیند
این کودک ترسیده است پری!ه
مرا از چهار نعل زمان دور کن
می خواهم کودک بمانم پری!ه
خواهش می کنم.ه
پرا
مرا در آغوش می گیرد.
امشب آسمان ِ همه ستاره های صبح ندیده
بارانی است
حتا این باران ِ گرم بهاری
هوای سردی دارد.
هوای سردی دارد!
و من زیر همان درخت زیتون
تمرین تکرار ِ خاطره ها می کنم
بیاد می آروم.
بیاد می آورم که تلفظ طراوت را
از یاد برده ام
بیاد می آورم
که آغوش ِ سراسر عشق پری را
به یاد می آورم
اینک زمان گفتن ِ آن راز ِ سر به مُهر
و تمامی ِ دردهایی است
که دیری است دلم را دریده اند،
است.
و به یاد می آورم
که گفتن را از یاد برده ام
و تعلیم ِ تبسم را،
دل را، درد را
می یابم
اما دالانی برای سرود غم انگیز این
دل دریده پیدا نیست...!
وقتی الفبا از زبانم چندشَش می شود
معلوم است
این مسافر هر روزه ی ساحل ِ کارون
حرفی برای تعبیر رویای ِ تنهاییش نمی یابد.
پرا